
متن کامل مسموم
نگاه آسمون خیس چشاش غرقه ستاره یه دشت سبز و آروم که قلبش بیقراره شبا رو شونه ی کوه که سر میذاره مهتاب زمین خورشید رو انگار داره میبینه تو خواب یه احساس نگفته ست نمیدونم چه حالی خدا نزدیکه انگار تمومه این حوالی چه آدما تو این دشت به سختی دل سپردن به همدیگه چه آسون رسیدن اما مُردن نسیمی اومد از راه که بوی داس میداد نفسهارو درو میکرد به جونِ خاک افتاد کبوترها رو پر داد گُلا رو کاغذی کرد تو اشکه بچه گم شد لبِ خشکِ زن و مرد زمین گاهی خزونه خزونش اما این نیست که این پاییز مسموم دیگه فصل زمین نیست تو فصل غنچه هایی که پرپر بود از اول نشسته خاک سردشت بباره درد و تاول نسیمی اومد از راه که بوی داس میداد نفسهارو درو میکرد به جونِ خاک افتاد کبوترها رو پر داد گُلا رو کاغذی کرد تو اشکه بچه گم شد لبِ خشکِ زن و مرد